خرید بک لینک

قسمت 17

وارد پارکینگ شدم و به سمت کیاریوی هاچ پک ابیم رفتم.در عقبو باز کردم. پالتوی مشکیمو از تنم در اوردم و روی صندلی عقب گذاشتم.درو بستم و سوار شدم. کیف دستی مشکیمو گذاشتم روی صندلی کنار راننده و استارت زدم. از پارکینگ خارج شدم. هوا ابری و گرفته بود. مثل اینکه امروز اسمون دلش گریه میخواد. هوفف چترم رو برنداشتم. ظبت رو روشن کردم و یه اهنگ ملایم گذاشتم. به سمت رودخونه ی هان حرکت کردم. امروز روی بود که خاله میخواست همه چیزو به یونگ بگه.خواست منم اونجا باشم چون نمیدونه یونگ چه عکس العملی نشون میده.پشت چراغ قرمز وایسادم.بالاخره اسمون بغضش رو با یه رعد و برق بلند و رسا شکست و شر و شر گریش رو مهمون زمین کرد. شیشه رو دادم پایین و دستم رو بیرون بردوم. بارون رو دوست دارم. بهم ارامش میده. با صدای بوق ماشین پشت سریم از هپروت امدم بیرون و ماشینو حرکت دادم.

دانای کل

یونگ سوار ماشینش شده بود و به سمت رودخونه ی هان میرفت. متعجب بود که توی این روز بارونی مامانش چه کاری میتونه باهاش داشته باشه. به خاطر بارون یکم ترافیک بود. بعد از 30 دقیقه بالاخره رسید و مامانش رو پیدا کرد. چترش رو برداشت و پیاده شده و به سمت ماشین مامانش حرکت کرد: اوما؟( مامان) چیزی شده؟ چی میخواید بگید که تو خونه نمیشه؟

از ماشین پیاده میشه و زیر چتر یونگ قرار میگیره. : بیا زیر بارون قدم بزنیم تا بگم.

بعد از کمی راه رفتن بالاخره شروع کرد به گفتن. حرفایی که دلش نمیخواست بزنه ولی دلش نمیومد تا ابد از کسی که واقعا براش مادری کرده پنهانش کنه: سال هزار و نهصد و نود و هشت بود.به خاطر مشکلاتی که نمیتونستم باردار شم افسردگی گرفته بودم.یه روز توی خونه روی مبل نشسته بودم و کتاب میخوندم. توی ارامش بودم که صدای دنگ دنگ زنگ ارامشمو بهم زد. بی وقفه و محکم زده میشد.از جام بلند شدم و رفتم سمت در و درو باز کردم. پدرت بود...یه بچه ی تپل و ناز بود با چشمای مشکی هم بغلش بود. از همون اول که اون بچه رو دیدم یه جورایی مهرش به دلم نشست. دوست داشتنی بود...اون بچه ی زن اول پدرت بود...اما اون زن...یه دفعه دیونه شد...واقعا دیونه شد...کاملا زد به سرش...دقیقا نمیدونم چه مشکلی داشت...بعد از مدتی که به حالت نرمال تری برگشت پدرت خواست ازم جداش کنه...نمیدونم میخواست کجا ببردش فقط میدونم میخواست ازم جداش کنه...نزاشتم...از خونه فرار کردم و بچه رم با خودم بردم. پدرت امد دنبالم...پیدام کرد...وقتی دید نمیخوام از بچه جدا شم راضی شد که پیش خودمون نگهش داریم...اون بچه( میایسته و دستای یونگ رو توی دستاش میگیره) تو بودی...یونگیا...

یونا

ماشینم رو یه گوشه پارک میکنم. پالتوی مشکیم رو از روی صندلی عقب برمیکدارم و تنم میکنم. کیفم رو میزارم کف ماشین که با خودم نبرمش.از ماشین پیاده میشم و با عجله به سمت یه سقف میرم. قبل از پارک کردن ماشین دیده بودمشون. ولی ترجیح دادم موقعی که بهش میگه من اونجا نباشم. از حرکت ایستادن. تکون خوردن لباشون رو میدیدم ولی نمیشنیدم راجب چی دارن حرف میزنن. چند لحظه ساکت شدن و بعد از چند لحظه سکوت با داد یونگ شکسته شد: زندگی من برات یه بازیه؟؟ ارههه؟ این همه سال برای چی بهم دوروغ میگفتی هان؟ شروع کرد عقب عقب حرکت کردن و بعد چرخید و دور شد. دویدم سمت خاله و دستاشو توی دستام گرفتم: خاله حالتون خوبه؟

قطرات بارون روی صورتش میریخت و نمیتونستم بفهمم داره گریه میکنه یا نه. فشاری به دستم وارد کرد: یونایا... برو پیش یونگ...اون بیشتر از من به تو احتیاج داره.

ـــ باشه فقط شما برید توی ماشین.

سرشو تکون اروم داد و دستمو ول کرد. به سمت ماشینش به راه افتاد.به سمت راست شروع به دویدن کردم به از کمی راه رفتن دیدمش. با شونه هایی افتاده راه میرفت. کمی عقب تر از خودش چترش رو ول کرده بود و خودش رو در معرض بارون قرار داده بود. دویدم سمت و دستشو توی دستم گرفتم.انگار توی این دنیا نبود و توی دنیای دیگه ای سیر میکرد.به خودش امد. دستشو از دستم کشید بیرون: تو اینجا چیکار میکنی هان؟ توام امدی اینجا بگی هرچی بهم گفتی دروغ بود؟...( بغض میکنه) امدی بگی دوسم..نداری؟

دستاشو توی دستام گرفتم و توی چشماش زل زدم: نه...امدم اینجا که بهت بگم خیلی دوست دارم...امد اینجا که بغلت کنم...مراقبت باشم...همونطور که وقتی من حالم خوب نبود تو پیشم بودی...امدم که پیشت باشم. دستاشو ول کردم محکم بغلش کردم. صدای هق هق گریه هاشو مییشنیدم. اروم از خودم جداش کردم. با دیدن اشکاش که با قطرات بارون مخلوط شده بود احساس کردم یه چیزی به اسم قلب توی سینم فشرده شد. دستامو دو طرف صورتش گذاشتم و اروم اشکاشو پاک کردک.نگاه سیاهش از روی چشمام به سمت لبام لغزید. اروم به سمتم امد.( هانا اب قند پری نخون) قطرات بارون روی صورتمون میریخت...ولی به توجه به اطراف فقط همو میدیدیم. با گذاشتن لباش روی لبام توی خلسه ی شیرینی فرو رفتم.همه چیز متوقف شد و من موندم و بوسه های ارومش که مهمون لبام میکرد. گره ی دستاشو دور کمرم محکم تر کرد و منو بیشتر به خودش فشرد. من این مردو عاشقانه میپرستم. چطور میتونم به خاطر یک سری مسئله ی جزئی از مردی که عاشقشم جدا شم؟ اخرین بوسش رو مهمون لبام کرد و ازم جدا شد. محکم بغلم کرد و من توی اغوشش گم شدم...

برگشته بودیم خونه. موهای بلندم که تا زانوم میرسید رو ازادانه رها کرده بودم که خشک بشه. هرچند اب شلپ شلپ ازش میچمید. پای گاز وایسادم و مشغول اشپزی شدم. داشتم یه مدل سوپ میپختم که وقتی بچه بودم مامانم برام میپخت.صدای پای یونگ امد. برنگشتم. صداشو از پشت سرم میشنیدم: اینجوری سرما میخوری. حوله ای روی سرم انداخت و شروع کرد به گرفتن اب موهام با حوله. بی اختیار لبخند زدم. یه بار توی یه فیلمی دیدم که میگفت عشق یعنی کارایی رو واسش انجام بدی که خودش از پسشون بر میاد...واقعا راست میگفت.از پشت بغلم کرد. برگشتم سمتش و توی چشماش نگاه کردم. چقدر من این چشما رو دوست دارم: خوبی؟

با بغضی که توی صداش به شدت احاس میشد گفت: احساس پوچی میکنم یونا...احساس میکنم هر لحظه یکی ممکنه بیاد بهم بگه این همه مدت برام نقش بازی کرده...احساس میکنم همه چیز یه بازیه....

ـــ زندگی همیشه یه بازیه...گاهی سوار چرخ و فلک و بهت خوش میگذره گاهیم توی تونل وحشتی و داری زجر میکشی...ولی با همه اینا...زندگی قشنگه...هنوزم هستن ادمایی که تورو تنها نزارن و پیشت بمونن. درضمن نگران نباش...نمیتونم در مورد بقیه به تو قولی بدم اما مطمئنم که خودم به شخصه هیچ وقت تنهات نمیزارم.

محکم همو در اغوش گرفتیم. بعد از چند لحظه از هم جدا شدیم: زودتر اشپزیتو تموم که موهاتو خشک کنم. سرمو تکون دادمو برگشتم سر کارم. به اپن تکیه داد و مشغول تماشام شد. غذا که حاضر شد میزو چیدم دوتایی شام خوردیم.بعدم نشستیم یکم فیلم دیدیم.بعد تموم شدن فیلم رفتم توی اتاقمو طاق باز دراز کشیدم. خوابم نمیبرد خیلی خسته بودم ولی خوابم نمیبرد. پوف از جام بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه اب خوردم. مثل اینکه این چند وقته عادت کردم پیش یونگ بخوابم. بینگووو( همینه/درسته) یافتم. بدو رفتم سمت اتاقم و بالشت و پتوم رو برداشتم. بعدم به سمت اتاق یونگ رفتم. اروم خزیدم کنارش و سرمو روی بازوش گذاشتم. چرخید و منو توی بغلش گرفت: میبینم که امدی...جوجهی بغلی.

جوجه ی بغلی؟؟؟ این دیه چیه؟....


برچسبـهـ ـا : دختر پررو

♥ پنجشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 17:33 توسط Delaram:

برچسب: دختر,پررو, نویسنده: یگانه محمدپور تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:05

صفحه بندی