یونا
الان ساعت 11 نصف شب روز یک شنبست. آن امد بیمارستان و خیلی منطقی حالمونو پرسید و راجب تصادف اینکه چمیدونم تو جونشو به خطر انداختی و از این حرفا هم چیزی نگفت. جراحت سختی ندیده بودیم. یه چیزایی مثل خون مردگی و زخم و خراش و کوفتگی عضله.به اصرار یونگ به خاطر صرف جویی تو مصرف پول یه اتاق برامون گرفتن. قرار بود دو روز بیمارستان بمونیم. به دستور دکتر و درخواست آن. هنوز نمیتونم باور کنم که نمرده. خوابم نمیبرد. به چه علتی نمیدونم.از جام بلند شدم. به سمت پنجره ی اتاق حرکت کردم. جلوش وایسادم و به نصف شهر که پنجره معلوم بود نگاه کردم. با حس کردن دستی که دور کمرم حلقه شد از جام پریدم خواستم عکس العملی نشون بدم که با شنیدن صدای یونگ اروم وایسادم.
یونگ: چرا نخوابیدی؟
ـــ خوابم نبرد.
یونگ: میخوای بیای پیش من؟
چرا انقدر این ادم مهربون بود؟ همیشه همینطور بوده. هیچ وقت رنگ عوض نکرده. چقدر قشنگن ادمای امنی که همیشه میتونی بهشون تکیه کنی. میدونید چه ادمایی امن به حساب میان؟ اون دوستایی که وقتی عصبی ناراحتی ولت نمیکنن برن یه کاری میکنن بخندی. این ادما روح بزرگی دارن. کسایی که با وجود بدی هات،با وجود مشکلات بازم باهاتن. این ادما از ته قلبشون تورو دوست دارن. ادمایی که برات نگرانن.نگران کارایی که میکنی نگران ایندت. این ادما غضتونو زیاد میخورن اذیتشون نکنید.ادمایی که هر وقت هر مشکلی داری بتونی بهشون بگی جز امن ترین ادمان. امن تر از همه ی اینا کسایی هستن که بی منت و بی دلیل دوست دارن. وقتی میگی چرا منو دوست داری جوابی ندارن بهت بدن. اینجوری خیلی بهتره. " اگه با یه دلیل خاصی یه ادم رو دوست داشته باشی...وقتی اون دلیل از بین بره...دوست داشتن تو هم تموم میشه...بی منت و دلیل همو دوست داشته باشیم"
سرمو تکون دادم. توی تاریکی هم میتونم لبخندشو تشخیص بدم. حرکت کردیم سمت تختش. سرمو روی بازوش گذاشتم و به سینش تکیه دادم. صدای قلبش ارومم میکرد.
یونگ: یونا؟ تو منو دوست داری؟
خودمو به خواب زدم. نمیدونم چرا حالا که فهمیدم دوستش دارم هنوزم بهش نمیگم. با حس کردن لبش روی گونم که اروم بوسید و جدا شد،بی اختیار پتو رو توی دستم فشار دادم. چند لحظه بعد به خواب عمیقی رفتم.
الان صبح روز دوشنبست. توی محوطه ی بیمارستان قدم میزدم. با اینکه کل بدونم کوفته شده بود ولی باعث نمیشد که من از قدم زدن توی هوای ازاد دست بکشم. با دیدن خاله یا همون مامان یونگ به سمتش رفتم.
ـــ سلام!
خاله: او...یونایا؟ حالت خوبه؟
ـــ مرسی خوبم.
خاله: خوب شد دیدمت.
تعجب کردم. طبیعتا باید برای دیدن یونگ میومد. به خودم اشاره کردم و گفتم: با من کاری دارید؟
سرش رو به نشونه ی مثبت تکون داد.به سمت نمیکتای حیاط حرکت کردیم. سکوت سنگینی حکم فرما بود. حس میکردم چیز مهمیو میخواد بهم بگه.
خاله: یونایا این چیزی که میخوام بگمو...نمیشه جوری گفت که ملایم تر بشه یا شوک زده نشی...یونایا؟یونگ...یونگ...بچه ی من نیست.
اسلحشو کشید به سمتم به سرعت به قلبم شلیک کرد. همه چیز وایساد. دیگه چیزی حرکت نمیکرد. همه چیز از حرکت ایستاده بود. پرنده ها جیک جیک نمیکردن. باد درختا رو تکون نمیداد و این قلب من بود که از سینم در امده بود و افتاده بود روی زمین. یه نفس عمیق کشیدم. همه چیز عادی شد. ( این یک سبک نوشتنه که احساس رو مثل یک واقعیت یا واقعه تعریف کنیم. توی ادبیات امریکایی زیاد استفاده میشه. وگرنه کسی به کسی شکلیک نکرده)
ــَـ خاله منظورتون چیه که ...یونگ...یونگ پسر شما نیست؟
خاله: من...من...یونگو بزرگ کردم...اما به دنیاش نیاوردم. یه روز شوهرم با عجله امد توی خونه یه پسر بچه تو بغلش بود. یه پسر بچه ی تپل و خوشگل که با چشای درشت مشکیش کنجکاوانه به همه چیز نگاه میکرد. یونگ...بچه ی زن اول چول مین بود. اما...اون زن یه دفعه دیونه میشه کاملا میزنه به سرش. اونم یونگ رو برمیداره و میاد پیش من.یونایا...من واقعا یونگ رو مثل یه مادر دوست دارم...میدونم اگه بش بگم نابود میشه...من..من میدونم که یونگو دوست داری.
با این حرفش یه لحظه جا خوردم. از کجا میدونست؟
ـــ میخام بهش بگم. اون حقشه که مادر واقعیشو پیدا کنه ولی...میخوام مطمئن باشم که کنارش میمونی؟ یونایا؟ میتونی...پیشش بمونی؟
بدون لحظه ای فکر سرمو تکون دادم. برای من اهمیتی نداشت که مادرش کیه. من عاشق خود یونگ بودم.
شب شده بود فردا اخرین روزی بود که تو بیمارستانیم.بیرون بیمارستان منظره ی قشنگی داشت. دلم میخواست برم رو پشت بومش.ولی طبیعتا اجازه نمیدادن. پس تصمیم گرفتم بریم تراس اخرین طبقه ی بیمارستان. امشب میخواستم اعتراف کنم.نه فقط به خاطر حرفای مامان یونگ به خاطر اینکه واقعا دوسش داشتم. پیشنهاد رفتن توی تراس اخرین طبقه ی بیمارستانو دادم. از جاهای مرتفع خوشم میومد. از کافه تریا قهوه گرفتیم و به سمت اخرین طبقه ی بیمارستان حرکت کردیم. در تراسش رو باز کردیم. هوا سرد شده بود و موجی از باد سرد شده بود و به محض باز کردن در با موجی از باد سرد مواجه شدیم. ساکت بودیم و به منظره ی رو به رومون خیره بودیم و جرعه جرعه از قهومون میخوردیم. سکوت رو شکست: یونایا تو...تو...منو دوست نداری؟
تعجب کردم همیشه سوالش این بودکه تو دوسم داری یا نه اما حالا...
ـــ یونگیا...
ـــ اوکی اوکی نمیخواد جواب بدی.
ـــ یا جانگ یونگ هوا میخوام جوابتو بدم.
ــــ باشه...باشه بگو.
ـــ یونگیا من...
ـــ نه نه نه نمیخواد بگی نمیخواد...نه بگو.
ـــ من ....
ـــ نه نه نگو...اگه میخوای ردم کنی نگو...
ـــ من تورو...
بهم برق وصل شد یه برق 200 ولت که باعث شد سر جام خشک بشم. اما اون خونسرد بود. بوسه ی کوتاهی روی لبم گذاشته بود و جدا شده بود.میخواست ساکتم کنه اما من نگران
بودم الان قلبم از دهنم بیاد بیرون و سلام کنه.
ـــ من دوست دارم حتی اگه جواب تو منفی باشه.
ـــ یا واسه چی اون کارو کردی؟ چرا نمییزاری حرفمو کامل کنممم؟
ـــ چون میخوای ردم کنی.
ـــ اصلا هم همچین چیزی نیست.
ـــ چرا همچین...تو الان چی گفتی؟
ـــ گفتم اصلا هم همچین چیزی نیست!
ـــ یعنی... یعنی...
ــ اره. منم دوست دارم...
چرا انقدر گرمم شده بود؟ سرجاش وایساده بود و منو نگاه میکرد. یک دفعه به سمتم هجوم اورد و بغلم گرد...
♥ پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵ ساعت 21:17 توسط Delaram: